نقد يك انتقاد، درسي كه بايد آموخت!
صعود زمستانه يك قله مرتفع، يقييناً يكي از سخت ترين فعاليتهاي دنياست. كاريست كه اگر كسي موفق به انجامش شود مي تواند اميدوار باشد كه حداقل براي يك هفته در صدر عناوين خبري ورزشي جهان قرار بگيرد. براي حرفه ايها اين يعني فرصت درآمدزايي بيشتر .... براي آماتورها اين يعني ارضاي حس ديده شدن!
سال گذشته شاهد صعود موفقيت آميز زمستاني قله نانگا بوديم و در اين رهگذر در يكي از وبلاگها مقايسه جالبي ديدم از تلاش ناموفق سال گذشته همين گروه روي همين كوه، با تلاشهاي ايرانيان كه منجر به فوت دو هموطن شده بود. در اين وبلاگ گفته شده بود كه سال قبل سرپرست تيم آقاي «تکسیکون» متوجه عدم هوشياري «سدپارا» شده و تيم از صعود منصرف مي گردد و بلافاصله و بدون هيچ تحليل خاصي، با رجوع به گذشته، به يادآوري برنامه هاي نانگا و ماناسلويي مي پردازد كه دو نفر در آنها جان سپردند. نتيجه گيري توسط مخاطب هم، اگر اطلاعات كافي نداشته باشد احتمالاً محكوم كردن كوركورانه حركتهاي ايراني خواهد بود. يقييناً نمي توان منكر اين واقعيت شد كه اگر سرپرست آن برنامه ها نيز از آن صعودها صرف نظر مي كردند، آن اتفاقها رخ نمي داد، (هرچند نمي توان هم قسم خورد كه در بازگشت هم اتفاقي ديگر روي نمي داد). شايد عده زيادي برايشان همين كافي باشد تا حكمي صادر نمايند. اما به اعتقاد بنده، حتي اگر بخواهيم در راستاي كوبيدن آن برنامه ها قدم برداريم (كه مطمئنم هدف نويسنده چنين نبوده)، بهتراست كه اين كار بصورتي كامل و بي عيب نقص باشد اما اين مقايسه به دلايلي كه در ذيل اشاره مي شود كامل نيست كه باعث مي شود در ارزيابي ها آن مطلب، علي رغم پتانسيلهايي كه مي تواند داشته باشد، بدون پشتوانه در نظر گرفته شود و طبعاً يك تحليل سطحي نمي تواند معيار خوبي براي قضاوت كردن يك (رشته) رخداد باشد. به عبارت ديگر، بيان فقط بخشي از واقعيات (و نه همه آن) نه تنها نمي تواند يك مبحث كامل و جدي را رقم بزند كه دو معنا هم بيشتر ندارد. يا اين نهايت بضاعت نويسنده بوده است (كه اميدوارم چنين مايوس كننده هم نباشد) يا با فدا كردن بي طرفي، سعي در تسويه حساب شخصي دارد و به عبارتي مي خواهد به هر قيمتي به هدفي خاص برسد (يعني همان كه خودش آنرا به نوعي تقبيح كرده است) كه باز هم اميدوارم چنين نباشد. به هر تقدير از هر زاويه اي كه قادر بودم به مقاله عزيز آقاي حبيبي نگريستم ولي نتوانستم نقاط منفي حاكم بر كليت آن را نبينم. شايد نياز باشد ايشان توضيحات تكميلي در خصوص مقاله خود ارائه كنند تا درك بهتري در مخاطب از پيامي كه ممكن است مد نظر داشته باشند ايجاد شود.
نقاط قوت مقاله را در دو بخش مي بينم. يكي همانگونه كه عرض كردم صحيح بودن نوشتاري است كه ارائه شده. يعني نتيجه گيري از اطلاعاتي كه داده شده مي تواند درست باشد. مورد ديگر طرح گزينه بازگشت و صعود نكردن است. يك اشاره كمرنگ و نامحسوس به ارزش صعود! به نظر بنده اگر صريحاً به ارزش زندگي در مقابل ارزش صعود -علي الخصوص براي ايرانيهايي كه عموما آماتور بوده و از اين راه ارتزاق نمي نمايند- مي پرداختند مطلب خيلي بهتري مي شد و هيچ نيازي هم به پيروزي بعدي آنها نبود.
اما نقاط ضعف مقاله بطور كلي در ناگفته هايي است كه مي بايست گفته مي شد ولي به دلايلي نامعلوم از قلم افتاده اند.
اول اينكه هر مقايسه اي بايد در ظرف شرايط خود صورت بگيرد. به عنوان مثال، اگر مقايسه اي بين مرگ و مير ناشي از تصادفات بين ايران و كشورهاي غربي صورت مي گيرد بايد مواردي چون ضريب مالكيت خودرو و موتورسيكلت و درصد استفاده از آنها در فعاليتهاي روزانه نيز مد نظر قرار گيرد. يا اگر سبد غذايي خانوار ايراني با همتاي غربي خود مقايسه مي شود، متوسط درآمد خانوار و تعداد نفرات خانوار نيز بايد مد نظر قرار گيرد. در مورد كوهنوردي هم طبعاً مقايسه توان اقتصادي گروههاي ايراني با يك تيم از ستارگان غربي قابل قياس نيست. براي بسياري از ايرانيها، تنها يك شانس وجود دارد چرا كه همه دارايي خود را فداي مخارج آن سفر مي كنند. در مقابل، كوهنوردان غربي كه از حمايت مالي غولهاي اقتصادي برخوردارند، تنها غمي كه ندارند غم پول است. (ياد خاطرات كوكوكچا از تيم انگليسي افتادم). بنابراين گذشت از صعود براي آنها، صرف نظر كردن از همه چيز نيست، بلكه به تاخير افتادن يك پروژه است. ايرانيها را بايد در ظرف ايراني خود قضاوت كرد. البته اين سخن بنده به معناي تاييد يا رد هيچ رفتاري نيست و فقط به اين نكته اشاره مي كنم كه اگر موضوعي مورد انتقاد است بايد مثال مناسب زده شود و اروپاييهاي ثروتمند، مثال خوبي براي اين منظور نيستند.
دوم اينكه در مقاله يادشده، از فردي به نام «تامارا لانجر» كه همراه تيم بوده هيچ اسمي آورده نشده. گويي اصلا اين شخص وجود خارجي نداشته! چرا؟ وقتي به عدم صعود سال گذشته تيم اشاره مي شود و صعود امسال را به رخ مي كشد اما هيچ اسمي از تامارايي كه امسال نتوانست صعود كند برده نمي شود اين گمان را تقويت مي كند كه شايد اين كار عمداً صورت گرفته باشد. تامارا لانجر امسال نتوانست صعود كند و بصورت داوطلبانه خودش به پايين بازگشت. به نظر مي رسد «تامارا» دقيقا پاشنه آشيل هدف گيري مقاله آقاي حبيبي باشد. ظاهرا حتي براي غربيهاي ثروتمند هم يك حد و مرزي براي صرف نظر كردن از صعودها وجود دارد. (شايد هم نقش غير قابل اغماض سدپارا نقش كه راهنماي صعود بوده، در انصراف نقش داشته است). اگر آقاي حبيبي به بازگشت داوطلبانه تامارا اشاره مي كرد چه بسا ديگر نمي توانست (حداقل برخي از) تيمهاي ايراني را زير سئوال ببرد چرا كه سامان نعمتي (كه ايشان از وي نام مي برد) نه تنها بازگشت داوطلبانه اي انجام نداد كه در مقابل دستور بازگشت هم تمرد كرد و تصميم گرفت خود به تنهايي مسير ديگري را تجربه كند. در مقابل سامان نعمتي، محمد نوروزي را شاهديم كه در همان برنامه وقتي شواهدي از ضعف در توان خود مي بيند، تصميم عاقلانه اي مي گيرد، از صعود منصرف شده و داوطلبانه باز مي گردد!!! خودش كه مي گويد 20 بار كوله حمله بسته و باز كوله بازگشت مي چيند كه شايد نشان از سخت بودن چنين تصميماتي داشته باشد. بعد از گذشت مدت نسبتا زيادي از حادثه نانگا، نگارنده هنوز نه تنها هيچ مصاحبه اي با نامبرده نديده كه گويي اين شخص هميشه از قلم منتقدان نانگا هم مي افتد و نگاهها هميشه طوري معطوف سامان است كه گويي محمد نوروزي وجود خارجي نداشته است. به نظر اينجانب محمد نوروزي روي ديگر سكه سامان نعمتي است. در يك برنامه (يعني در شرايط يكسان) يكي از صعود انصراف مي دهد، برمي گردد و زنده مي ماند و ديگري ادامه مي دهد ولي برنمي گردد و جان مي بازد. به نظر اينجانب وجود محمد نوروزي در بررسي مرگ سامان نعمتي در پروژه نانگا، اين برنامه را از هرگونه مقايسه با برنامه هاي ديگر بي نياز مي كند.
اينكه چرا نعمتي چنين تصميمي گرفت و چرا تامارا (و نوروزي) همان تصميم را نگرفتند يك موضوع چندبعدي است و جاي بحث فراوان دارد كه شايد در حوصله اين بحث نباشد اما صرفا به اين موضوع اشاره دارد كه «بخش نخست عرايض بنده» اين بار نيز به چشم مي آيد. تامارا همه چيز خودش را براي يك صعود قمار نكرده. تامارا اگر (مانند سامان) در حال تحصيل بود احتمالا (برخلاف سامان) بخاطر يك صعود ترك تحصيل نمي كرد و ...
بحث تفاوت «اهميت صعود» بين عموم ايرانيان و غربي هاي شاخص تا حدي است كه موضوع فراي تيمهاي خصوصي و در تيمهاي رسمي تحت سرپرستي فدراسيون كه لقب «تيم ملي» را يدك مي كشيده اند نيز قابل مشاهده است. سه موردي كه حضور ذهن دارم، مربوط به صعود پزشك تيم است!!! دكتر جوادي، دكتر گودرزي و مرحوم دكتربهالو پزشكاني بودند كه قاعدتا مي بايست در ارتفاعات كمتر كه داراي اكسيژن بيشتر و خطرات كمتر است مستقر مي شدند ولي متاسفانه با ترك محل (و بعضا ترك بيمار) اقدام به صعود كردند كه مورد آخر منجر به مرگ فردي شد كه مي بايست خود فرشته نجات ديگران مي شد.
بنابراين به عقيده نگارنده، مساله بسيار عميق تر از آن سطحي است كه آقاي حبيبي به آن پرداخته است و كامل نديدن موضوع شايد ايشان را در مقابل اتهام غرض ورزي و دور شدن از بي طرفي، بي دفاع كند كه اميدواريم توضيحات تكميلي ايشان ابهامات را رفع نمايد.
اما بياييد از نقاط ضعف مقاله گذشته و صرفاً به وجهه مثبت آن توجه كنيم، طرح كلي موضوع «ارزش صعود» شايد مهمترين نقطه مثبت مقاله باشد كه بنده نيز با آن موافقم. به عقيده اينجانب بايد در خصوص «ارزش صعود» تجديدنظرهايي در سطح جامعه صورت بگيرد و در اين رهگذر شايد هر كدام از ماها هم بتوانيم سهمي داشته باشيم. خوشبختانه رويكرد فعلي رييس جديد فدراسيون بر اعزام تيمهاي ملي تاكيد ندارد كه خود عامل مهمي در اين زمينه است. به عنوان گام بعدي، وبلاگها هم مي توانند با كمك به فرهنگسازي، سهمي در اين بين داشته باشند. نخست بايد اين نكته جا بيافتد كه پيروزي بر قله ها با پيروزي در «برجام» فرق مي كند. ورود به باشگاه هشت هزار متريها تغييري در جامعه ايجاد نمي كند. حتي به سختي بتوان گفت تغييري در سطح كوهنوردي عمومي كشور ايجاد كند. به عقيده نگارنده، ارزش كار يك مربي كوهپيمايي بسيار بيشتر از صعود هشت هزار متري است چرا كه آن مربي تلاش دارد سطح اطلاعات شهرونداني كه به كوه مي روند را بالاتر ببرد و چه بسا اين اطلاعات بتوانند يك روز جان او را نجات بدهند. (به ياد مرحوم رسول ابراهيمي آن استاد دانشگاهي افتادم كه چندي پيش در توچال جانسپرد و اگر يك قطبنماي 10 هزارتوماني همراهش بود شايد همسرش بيوه و بچه هايش يتيم نمي شدند.) بايد بپذيريم كه دوران وابستگي غرور ملي كشورها با صعود كوهها مدتهاست كه تمام شده، در حال حاضر صعود قله ها يك موضوع كاملا شخصي است. شخصي ممكن است انتخاب كند كه يا در صحراي بزرگ آفريقا ماجراجويي كند و يا در بلنداي كوههاي مرتفع هيماليا. فراموش نكنيم اين فعاليت خطرناك يك صنعت نيز مي باشد. پشت بسياري از اعمال متهورانه چهره هاي مشهور، پول هنگفت كمپانيهاي ذينفع خوابيده است! تهييج احساسات براي تبليغ نامحسوس محصولات فقط در كوهنوردي نيست. مي توان به مسابقات اتومبيلراني اشاره كرد كه چگونه نام اتومبيلهاي پيروز مي تواند در ايجاد تعادلهاي جديد در بازار نقش بازي كند. اين طبيعي است كه امثال ماموت، اسكارپا، نورت فيس و ... و حتي ردبول تدارك برنامه هاي هشت هزار متري را ببينند. به ياد خاطرات عظيم قيچي ساز از اسپانسرهاي هم چادري اش -تونچ فينديك- از تركيه افتادم، ضمناً در برنامه آناپورنا نيز شاهديم كه تونچ، خطر نمي كند و از صعود صرف نظر مي كند ولي قيچي ساز علي رغم خطر بالاي بهمن صعود مي كند، چرا «صرف نظر كردن از صعود» براي تونچ نسبت به عظيم آسانتر بود؟ مگر نه اينكه ريسك مشابهي جان اوراز -هم ولايتي عظيم- را گرفت؟!
مسايل اقتصادي چقدر در چنين تصميماتي نقش بازي مي كنند؟ سهم فشار رواني كه از سوي ايران وجود دارد چقدر است؟
بايد بپذيريم صعود يك قله، ارزش قمار جان را ندارد و شخص آسيب ديده، خود بايد اولين فردي باشد كه خواهان بازگشت باشد و برگردد، اگر توان بازگشت نداشت آن وقت از همراهانش انتظار كمك داشته باشيم. چگونه است كه فواد رضاپور متوجه ادم ريوي خود در علم كوه مي شود و بازمي گردد؟ مي توان اميد داشت اگر فواد در كومونيزم يا اورست هم باشد و خطر را حس كند از صعود صرف نظر كرده و برگردد. اما چرا ميرشكاري چنين نكرد؟ ممكن است گفته شود حالش خوش نبوده و توان بازگشت نداشته. باور كنين اگر فواد هم ادامه مي داد حالش طوري بد مي شد كه توان فرود را از دست مي داد. بايد قبول كنيم كه اينها فرق بين مرگ و زندگي است.
اميدوارم تغيير رويه فدراسيون در عدم اعزام تيم ملي به هيماليا به عنوان اولين گام در فروكش كردن تب صعود هيماليا و كاهش آمار تلفات، با فرهنگسازي وبلاگها، در شناخت جايگاه واقعي صعودها و ارزش آنها در مقابل ادامه حيات تكميل گردد. البته جلوي حوادث طبيعي را نمي توان گرفت اما در اين راستا بايد فرقي بين خودكشي و حوادث قايل باشيم.
اين وبلاگ محلي است براي بيان خاطرات، ذهنيات، تجربيات و اشتباهاتم.