سفید مانند برف؟ سياه مثل زغال؟ يا رنگين چون رنگين كمان!
آنچه انگيزه نوشتن شده است مطالبي است كه در وبلاگ آياز منتشر گشته و واكنشي است كه در وبلاگ همطناب من نسبت به آن نشان داده شده.
آقاي محسن سعيدزاده، خواننده را در مقابل يك دوراهي سخت قرار داده. حق يا عافيت؟

اما به نظر بنده واقعيت اين است كه دنيا سياه و سفيد نيست. شايد ما هنوز عادت به رنگي ديدنش نكرده ايم. حق پنداشتن بي پرواي خود شايد به نوعي يك نگاه يك بعدي به مسايل باشد و اين روزها روشنفكران جامعه با طرح مفاهيمي چون "فرصت سازي از دل تهديدها" درصدد مبارزه فرهنگي با نگاههاي يك بعدي و تفكر مطلق گريانه اند. بعلاوه آقاي سعيدزاده گويا خود به نقص ديگر مطلبشان پي برده و دفاعيه اي را در پي نوشت ارائه نموده تا از مبحث مهم تشخيص و تمييز حق خود را برهاند. اما حتي با قبول كردن چشم بسته اين فرضيات؛ باز هم نه تنها مطلب ارائه شده را بي نقص ندانسته و حتي پيروي كوركورانه از آن را براي جامعه بسيار خطرناك ارزيابي مي كنم. البته بايد اذعان نمايم كه با شناخت دورادوري كه از آقاي سعيدزاده دارم، مي دانم كه مطالبي كه بنده در ادامه بيان خواهم كرد، مد نظر ايشان نبوده و نيست ليكن نتايج مخرب ذكر شده، حاصل همين تفكر حق به جانبدارانه است.
فرض كنيد شخصي به غلط بودن موضوعي اعتقاد پيدا كند و شروع به بازگويي آن نمايد و جامعه به حرف وي توجهي نكند (مثلا به دليل اينكه حرفش نمي پسندد يا اعتقاد دارند او در اشتباه است يا مساله در صدر فهرست اولويتهاي يك جامعه نباشد). بي توجهي جامعه ممكن است شخص را كم كم به اين نتيجه برساند كه خودش دست به كار اصلاح شود تا به همه نشان دهد كه چه راه اشتباهي را طي مي كردند. اكنون تقابل او با اجتماع بيشتر مي شود. اين تقابل مي تواند در نهايت به جامعه ستيزي وي منجر شود و طبعا حاصلي جز نابودي ندارد و او از جامعه حذف خواهد شد. اين حذف حتي ممكن است فيزيكي هم باشد. يك احتمال غريب هم وجود دارد و آن اينكه او پيروز اين قائله باشد كه در اينصورت اين جامعه خواهد بود كه مي مرد! (اينكه جامعه مولد جديدي متولد شود يا نه بحث ديگري است ...)
مواردي كه عرض كردم فقط تئوريهاي ذهني نيستند بلكه بازتاب بيروني هم داشته اند. سعيد حنايي اعتقاد داشت فساد در جامعه بي داد مي كند و با سختي تمام تلاش خود را براي پاكسازي آن نمود. جامعه (من؛ شما و بقيه) هم او را بيمار رواني خطرناك مي داند و سريعا نسبت به حذف فيزيكي وي اقدام نمود. در همين روزها گروه تكفيري داعش تصور مي كند در حال پياده سازي قانون خداوند است و افراد متعصب آن هيچ شكي ندارند كه در حال پياده سازي قوانين الهي هستند و پيروز نبردها در بخشهاي جغرافيايي شده اند و البته حاصلي جز نابودي براي آنجا نداشته اند. شدت تخريب آنها به حدي است كه بقيه دنيا با آن مانند يك غده سرطاني رفتار مي كند و دشمنان ديريني چون آمريكا و سوريه را به فكر همكاري براي نابودي آن مي اندازد!
بنابراين به نظر من براي اينكه تبديل به ابن ملجم نشويم بايد از حق بودن موضوع اطمينان حاصل كنيم كه چون آقاي سعيدزاده تقريبا هيچ اشاره اي به اين موضوع مهم نمي كند، اينگونه القا مي شود كه اهميت زيادي ندارد در حاليكه اگر ديگران به اين باور برسند كه ناحق مي گوييم در برابر ما خواهند ايستاد. برعكس پيروزي نهايي زماني ميسر خواهد شد كه اكثريت به حق بودن حرفي كه گفتنش ممكن است پرهزينه باشد اعتقاد داشته باشند. بنابراين تطابق چيزي كه حق مي دانيمش با ارزشهاي جامعه و نيز ظرفيت پذيرش جامعه فاكتورهاي كليدي در مثبت بودن يا منفور بودن يك حركت قلمداد مي شود و اينگونه نيست كه هر كسي كه سرمخالفت برآورد حتما بحق است.
به نظر من مطلب خوبي كه آياز سعي در انتقالش داشت اين بود كه شخصي بتواند حق اكثريت را از اقليت در مسند قدرت بگيرد يا حرفي را بزند كه عموم به آن اعتقاد دارند ولي كسي ياراي بيانش را ندارد. بله اگر چنين شود همان سناريوي آقاي سعيدزاده رخ مي دهد كه احتمالا منظور نظرش هم همين بوده ولي به دليل محدود نكردن گستره بيان، سناريوهاي ذكر شده نيز ممكن و محتمل خواهد بود. پس شايد بتوان گفت بي توجهي به خرد جمعي و وجدان جامعه بزرگترين نقص ديدگاه ارائه شده است كه خود مي تواند نتايج عملي ديگري به دنبال داشته باشد كه در پايان بدان نيز اشاره مي شود.
اما واكنش آقاي مهدي فرهادي به اين متن نيز جالب بود. در همان ابتدا و در عنوان متن اين را يك انتخاب مي داند. اما با مطالعه پاسخ آقاي فرهادي متوجه مي شويم وي به هيچ وجه مشخص نمي كند كه اين انتخاب چگونه انتخابي مي تواند باشد و چه عواملي ممكن است روي آن تاثير بگذارند. مطلب به گونه اي پيش مي رود كه گويي با يك انتخاب در چارچوب حريم شخصي روبرو هستيم در حالي كه مراد آقاي سعيدزاده فراتر از حريم خصوصي بود.
نكته ديگر اشاره آقاي فرهادي به امكان جابجايي (بين اين دو گروهي كه آقاي سعيدزاده ترسيم نموده است) در مقاطع مختلف زماني از نكات مثبت اظهارنظر آقاي فرهادي است چرا كه كاملا واقع گرايانه است. لازم به توضيح مي دانم كه به نظرم فرضي در فرمايش آقاي فرهادي نهفته است و آن آگاهي از وجود يا عدم اشتباه در رفتار سوژه و سكوت يا واكنش آگاهانه است. نه اينكه در برهه اي از زمان اعتقادي داشته باشيم و در طول زمان به اين نتيجه برسيم كه قبلا اشتباه مي كرديم.
از اينها گذشته به نظرم آقاي فرهادي به چارچوبي كه آقاي سعيدزاده براي مخاطبانش ترسيم كرده تن در داده است و همانگونه كه نويسنده مي خواسته است دنيا را سياه و سفيد و دو قطبي ديده است در حاليكه دنيا به نظرم رنگي است و اين رنگي بودن در تعامل با وجدان جامعه و خردجمعي فرصت نمود بيشتري خواهد يافت.
رنگين ديدن دنيا باعث خواهد شد به مشكي بودن هر رنگ تيره اي قسم نخوريم و در انتخابهايمان وسواس بيشتري بخرج بدهيم و اين احتمال كه از خود يك داعشي بسازيم را در حداقل ممكن محدود سازيم. فكر داعشي داشتن نتيجه همين تفكر جزيزه اي و ناديده گرفتن بقيه اي است كه چيزي از ما كم ندارند و اولين گام تكبر و خود برتر بيني عدم تعامل با ديگران است. شايد آقاي شعاعي به عنوان رئيس اسبق فدراسيون كوهنوردي اگر با خرد جمعي پيش مي رفت هم محبوبتر بود و هم موفق تر و مسايلي مثل تحريم جشنواره بيستون و آبرو ريزيهاي متعدد ديگر را تجربه نمي كرد و مي توانست از خود نام نيكي به جاي بگذارد اما اعتقاد راسخي كه به حق بودن خود داشت نتيجه عكسي برايش رقم زد.
اين وبلاگ محلي است براي بيان خاطرات، ذهنيات، تجربيات و اشتباهاتم.