در قسمت قبل به شرح ماجراي نحوه تلاقي راميار با صعود قلم پرداختيم. در اين قسمت به بازخواني صعود مهرچال خواهيم پرداخت:

سال ۸۹ نوبت به صعود مهرچال رسيد كه به قول رامیار، دم ما كوتاه شد! در اين سال اتفاقات مهمي افتاد كه از جمله آنها مستقل شدن صعود قلم از وبلاگ شخصي دوستان و تمركز مطالب در يك محل مشخص بود. دلايل زيادي براي اين امر وجود داشت كه آنرا الزامي مي نمود كه از پيدا كردن تاريخچه تا عدم سردرگمي كوهنويسان را شامل مي شود. اولين چالشي كه با آن روبرو بوديم مديريت اين وبلاگ بود. خاطرم هست كه همان موقع در جلسه بزرگداشت تيم تهران در بازگشت از قله دالائوگيري همراه آنافراهاني و عرفان فكري و اميرحسين ناظمي شركت كرده بوديم. در آن جلسه تلفني مدت زيادي با راميار در خصوص اين وبلاگ صحبت نموديم. (هيچ اجباري براي اين كار نبود و هدف مشاركت دادن ديگران و افراد مشتاق در صعود قلم بود. شايد اكنون آن انگيزه راميار را بهتر درك كنم.)

در نهايت پيشنهاد شد كه اين وبلاگ ايجاد و به عرفان فكري سپرده شود. در كامنتيك وبلاگها بطور مفصل در خصوص چرايي اين موضوع بحث كرده ام و اكنون صرفا يادآوري مي شود كه در آن زمان، تصميم گرفته شد با هدف ترويج خردجمعي، مديريت وبلاگ به عرفان فكري سپرده شود چرا كه آخرين راي را از بچه ها بدست آورده بود. هرچند در پاسخ به دوستي (اگر اشتباه نكنم فرشيد داوودي) كه عنوان كرده بود عرفان براي برگزاري برنامه راي آورده نه براي مديريت وبلاگ، ضمن تاييد حرف وي يادآوري شد كه اگر راه حل بهتري در آستين دارند ارائه كنند كه پاسخي دريافت نشد. اين يكي از سياستهايي بود كه دنبال مي شد. يعني توجه به اعتراضات در صورت ارائه راه حل. موضوعي كه اكنون مورد بي توجهي قرار گرفته. 

صعود يخچال با حرف و حديثهاي فراوان براي برنامه سال ۹۰ معرفي شد. تلاش خارج از تصور دوستان براي انتخاب شدن، اولين زنگ خطر از بين رفتن سلامت برنامه ها را بصدا در آورد. بحثهايي در خصوص لزوم داشتن اساسنامه در بين بچه ها در حال قوت گرفتن بود كه با يادآوري بارحقوقي اين كلمه، در نهايت به مرامنامه تغيير كرد. فواد رضاپور بطور خودسر و بدون هيچ هماهنگي، يكسري اقدامات مساله دار انجام داد. از جمله درخواست شماره تلفن يا كدپستي و شماره شناسنامه شركت كنندگان كه با مخالفت اينجانب روبرو شد. دلايل من هم مشخص بود، اولا هستند در بين ما افرادي كه در ارگانهاي خاص مشغول به خدمت بوده و تمايلي به افشاي اطلاعات شخصي خود ندارند و ثانيا، درخواست اين اطلاعات از بانوان مي تواند به حرف و حديثهايي بيانجامد. در نهايت قرار بر اين شد كه براي حفظ وجهه او، ارائه اين اطلاعات اجباري نباشد. اقدام ديگرش، اعلام انتخاب هيات مديره بود كه باز به دلايل حقوقي نام هيات اجرايي را پيشنهاد داده شد. به نظر اينجانب، پيدا كردن ساختار سازماني به دلايلي مناسب صعود قلم نيست. اين دلايل از ميزان فعاليت سالانه (يك عدد) تا تامين منابع مادي جهت تامين دفتر (لازمه شخصيتهاي حقوقي) و نيز مسايل فرهنگي (مثل از دست دادن طراوت و پيدا كردن رئيس) و از همه مهمتر ويژگي عمر نامشخص وبلاگنويسي دوستان كه باعث مي شود دائم چهرهايي را نبينيم و به جاي آنها چهره هاي جديدي ببينم... همه و همه مانع از آن مي شود كه اين حركت سيال به راحتي در ظرفي به اسم ساختار سازماني بگنجد. اما همانطور كه گفته شد حساسيتهايي كه براي برنده شدن وجود داشت و ظهور حرفهايي كه "چه كسي حق ندارد راي بدهد" و ... در نهايت باعث شد گوش شنوايي براي حرفهايم پيدا نشود.

علي رغم اعتقاد به موضوعيت نداشتن اساسنامه/مرامنامه، براي اينكه در خدمت جمع باشيم و به نظر جمع احترام گذاشته شود، با صرف وقت و در نظر گرفتن ويژگيهاي خاص صعود قلم، مرامنامه اي تهيه كردم و براي اينكه دچار تك صدايي و تحميل نظر شخصي بر ديگران نشويم، شخصا از افرادي كه آنها را صاحب تفكر مي دانستم تقاضاي پيشنهاد متني براي اساسنامه بودم كه از اين ميان فقط و فقط فرشيد داوودي لطف كرد و متني ارائه داد.

روال درست آن بود كه اگر جمع، با علم به همه جوانب تصميم مي گرفت وارد اين وادي شود، ابتدا مرامنامه اي تصويب شود و سپس برمبناي آن مرامنامه، عده اي انتخاب شوند! ليكن رفتاري جز اين شد! انگيزه آن چه بود نمي دانم در هر حال صرف نظر از اعضاي شركت كننده اين موضوع باعث افزايش ابهامات مي شد! موضوع بيان شد ولي فواد رضاپور دقيقا خلاف اين مورد رفتار كرد و بدون گفتگو در مورد مرامنامه صرفا افرادي را منتخب قرار دادند. فواد خود بايد در پيشگاه عموم دليل اين رفتارش را بيان نمايد كه چرا غير منطقي رفتار كرد. برداشت من اين بود كه فواد در يك دوراهي قرار گرفته بين بخش تبليغاتي برنامه اش و منافع معنوي كه براي تيم اجرايي در پي دارد و نيز ورود به مباحث پيچيده و وقت گير مرامنامه صعود قلم. حتي پيشنهاد شد ابتدا دو نفر، يك موافق و يك مخالف نظرات خود را در مورد ورود به اين حيطه بيان كنند و بعد خيلي سريع با يك راي گيري بصورت قيام قعود، تكليفان مشخص شود كه اصلا بايد وارد اين حيطه شويم يا خير؟ اگر خير، كه همان مدل هياتي را پي گيري كنيم كه هر سال هر كسي كه مشتاق كمك بود براي كمك مي آمد و بسته به وقت و توانايي در خدمت جمع قرار مي گرفت و دري به روي كسي بسته نبود و اگر آري آن وقت در خصوص چهارچوب مرامنامه نظراتي داده شود و مفاد مرامنامه هاي پيشنهادي (اينجانب و آقاي داوودي و هر شخص احتمالي ديگر) حضورا به راي گذاشته شود. ليكن همانطور كه گفته شد كار نيمه كاره و از وسط و بطور كاملا غيرشفاف انجام شد كه انشالله خود فواد در مورد چرايي آن از خود دفاع خواهد كرد.

در نهايت افرادي انتخاب شدند كه وظايفشان دقيقا مشخص نبود و هر كس در ذهن خود مواردي را انتظار دارد. راميار كاردار، فريد صدقي (همراه راميار در برنامه چهلچشمه) و احسان بشيرگنجي (يكي از عوامل تخته شدن در صعود قلم در سال ۸۷) هم نامزد شدند. موضوع "عدم شفافيت وظايف" و انتظاراتي كه از دوستان مي رود با آنها مطرح شد ولي همگي عزم را براي انتخاب شدن جزم كرده بودند. دلايلش چيست من نمي دانم، چون با عقل ناقص و متوهم من، انسان براي كاري داوطلب مي شود كه مشخص باشد، مخصوصا زمانيكه قرار باشد بعدا پاسخگو هم باشد. در اين خودشان بايد پاسخگو باشند.

به هر حال بخشي از ضرباتي كه امروز صعود قلم مي خورد به دليل آن رفتار اشتباه تيم اجرايي صعود قلم سال ۹۰ مي دانم كه با عجله و سمبل كاري، زمينه اين عدم شفافيت امروز را فراهم آورد. برعكس تمامي شعارهاي بيشتر جنبه دلخوشي داشته و دائما بر شفافيت تاكيد دارد عدم شفافيت شايد الان براي مخاطبان عام مشهود شده باشد. به دليل صحبتهايي كه با دوستان انجام شده بود، معتقدم  آگاهي از اين ناشفافيها براي آينده در آنها وجود داشت. موضوع ديگري كه مورد ايراد به نظر مي رسيد، نامزد شدن افرادي بود كه سابقه حتي يكبار حضور در صعود قلم را بعد از احياي آن نداشتند و به قولي اصلا نمي دانستند در آن چه مي گذرد! عرفان رضاپور، پرويز شقايق ستوده و احسان بشيرگنجي از جمله اينانند. به نظر نگارنده، اين دوستان بايد كمي تحمل مي كردند، براي صعود قلم عرق مي ريختند و گرد و غبار آنرا روي دوش خود حس مي نمودند. به هر حال افرادي كه سابقه حضور در آن را نداشتند، طبعا دغدغه هاي احياگران را نمي دانستند و بر سليقه شخصي خود عمل مي كردند و قادر به حراست از اصول صعود قلم نيستند (كه شاهديم چنين نيز شد و هيچكس در هيات اجرايي متوجه اشتباهي كه همه متعرف به آن هستند نشد و جلوي آنرا نگرفت). خاطرم هست بشيرگنجي از اين حرف من ناراحت شد و چه بسا تا كنون نيز اين دلخوريش دوام آورده باشد.

[ در قسمت بعد به تغيير رويكرد ولي مي پردازيم ]

 


 

پ.ن: از شنيدن خبر فوت آقاي شاه قدمي متاسف شدم. تنديس كوهنورد ميدان سربند تهران (كه نماد كوهنوردي براي پايتخت نشينان است) از روي ايشان ساخته شده بود. اگر شهرداري تهران خوابي براي آن تنديس نديده باشد، يادش در ذهنها باقي خواهد ماند.

پيشنهاد مي شود با موافقت بازماندگانش، زندگي نامه او در پاي تنديسش نگاشته شود.