حادثه ای دیگر در بند یخچال
چهارشنبه بود که یادم اومد جمعه امتحان دارم و حتی لای یک کتاب رو هم یکبار باز نکردم. منم لجبازی کردم و چهارشنبه و پنجشنبه هم حتی یک خط چیزی نخوندم. بخاطر امتحان نمی شد برنامه برم. چون می دونستم قراره امتحانو خراب کنم (مگه اینکه معجزه بشه که معمولا نمی شه) با خودم گفتم بعد از امتحان می رم دربند قدم بزنم (تا دسته گلی که به آب دادم یادم بره).
کوله که نمی شد برد سر جلسه این شد که یک چراغ پیشونی و یک بادگیر و چندتا شکلات و یک بطری کوچیک آب معدنی گذاشتم توی کیف کمری و با یک ماشین حساب رفتم سر جلسه امتحان.
سر جلسه کلی کیف کردم چون فقط ۶ تا از سئوالهاش محاسباتی بود. تازه ماشین حساب هم نذاشته بودن ببریم سر جلسه! فکرشو بکن داری امتحان مهندسی می دی اونم بدون ماشین حساب!!! حداقل خوشحال بودم این مدت الکی وقتمو با کتابا تلف نکردم که الان حرص بخورم. البته در نتیجه افتضاح فرقی ایجاد نمی شد. توی دور اول دو سوم سئوالها رو جواب دادم و توی دور دوم ۴۸ تا سئوال از ۶۰ تا رو پر کرده بودم. فکر کردم ۸ تا هم غلط باشه باز برام راضی کننده خواهد بود. خلاصه از ۱۲۰ دقیقه وقت امتحان هنوز ۴۵ دقیقه مونده بود که من در مسیر دربند بودم. بین راه به سختی یک اغذیه باز پیدا کردم یک ناهاری هم خوردم.
زیاد شده بود صبح دیر پای مجسمه باشم اما دیگه نه ساعت ۲ بعدازظهر! وقتی بالا می رفتم همه داشتن بر می گشتن و بعضا یه جوری بهم نگاه می کردن انگار ... حالا نمی دونم از تیپ شهریم بود یا ساعت حرکت! شایدم هر دوش...
نزدیک شیرپلا که رسیدم دیدم یک نفر (که چهره اش آشنا میومد) داره روی زمین می خزه و یکی دیگه هم کنارشه و داره کمکش می کنه. نزدیکتر که شدم دیدم مچ پاش باندپیچی شده. پرسیدم چی شده؟ کمک نمی خوایین؟ اون آقایی که همراه مصدوم بود (بعدا" شنیدم یغمایی صداش می کردن) گفت پاش شکسته و دوستانش رفتن برانکارد بیارن و اگر دوست دارم کمک کنم بمونم. منم در حالیکه یک احساس عجیبی (بخاطر اون شکستگی) فکر کردم برای حمل برانکارد خب نیاز به نفرات زیاد هست این شد که موندم برای کمک. یکی دوبار خواستم پیشنهاداتی بدم مثلا به جای روی زمین خزیدن منتظر برانکارد بشه و پاشو بیخود تکون نده و یا اگه اصرار به حرکت داره حداقل با یک طناب انفرادی پاشو بالا نگه داریم که اینطرف اونطرف نخوره ولی احساس کردم چندان توجهی نشد (شاید بخاطر ریخت و قیافه شهری و نداشتن کوله) خلاصه این شد که دیگه ساکت شدم.
ظاهرا مصدومیت به دلیل سقوط از ۶ متری بوده. مصدوم روی سنگهای خیس اقدام به سنگنوردی آزاد می کنه و خب در نبود حمایت سقوط می کنه و مچ پاش آسیب جدی می بینه. به نظرم شانس آورده بود سرش به جایی نخورده بود و سرنوشت مرحوم هنرپژوه رو برای خودش رقم نزد.
به هر حال برانکارد رسید و مصدوم به کمک سایر کوهنوردان حمل شد. این آقای یغمایی از بچه های هیات بود که در داوودی مستقر هستند.
با وجودیکه به نظرم رسید این آقای یغمایی به موضوع تسلط کافی رو داره ولی بی تجربگی آشکار بقیه باعث شد بروز حادثه دومی رو دور از انتظار نبینم و شروع کردم به ثبت لحظه ها. آقای یغمایی که ضمن کمک به حمل مصدوم مدیریت کارها رو بدست گرفته بود وقتی دید دارم با موبایلم فیلم می گیرم گفت خوبه بگیر تا مدرک باشه که نیروهای امدادی چقدر کم هستند. این شد که سعی کردم از تمرکز بیش از حد روی مصدوم خارج شده و به کل فضا بپردازم تا موارد مد نظر ایشون هم تامین بشه. اما متاسفانه باتری و حافظه موبایلم اونقدر زیاد نبود که بتونم از لحظه لحظه این حمل مصدوم فیلم بگیرم و فقط آرزو کردم که حادثه دومی رخ نده.
قرارگاه داوودی دور از دست رس نبود و شاید در فاصله کمتر از ۲۰۰ متری قرار داشت که مصدوم اظهار کرد سردش شده. دردش زیاد شده بود و تورم پاش دیگه کامل شده بود. این شد که بلافاصله با شنیدن صدای آقای یغمایی که :"یکی بره داوودی پتو بیاره" خیز برداشتم به سمت داوودی. وقتی دید دارم می رم گفت ۲ تا انفرادی هم بیار.
تو پناهگاه داوودی یک آقا و یک خانم دیگه هم بودند که در کمال تعجب آقاه اولش بهم گفت انفرادی ندارن!!!!! باورم نمی شد که اینها توی کوله هاشون طناب انفرادی نداشته باشن ولی خب تا اومدم بیرون دیدم یک انفرادی جلوی در به نرده ها بسته شده. همونو به همراه پتو ازش گرفتم و تعجبم کاملتر شد وقتی دیدم خیال ندارن بیان کمک! البته هیچ نه تنها هیچ کمکی نکردند که به من پیغام دادن به همکارشون (همون آقای یغمایی) خبر بدم که ساعت ۴ در قرارگاهو می بندن و می رن پایین! خیلی از افرادی که اونجا داشتن کمک می کردن هیچ نسبتی به مصدوم نداشتن و هیچ کسی هم ازشون انتظاری نداشت ولی از کساییکه در داوودی مستقر می شن انتظار بیشتری می ره! اگر قرار باشه اینها صرفا بخوان به افرادی که البسه کافی ندارن بگن آقا بالا هوا خرابه نرید خب فکر کنم این کار هم با یک نوار ضبط صوت و هم با بروشورهایی امکانپذیر باشه. کاری به این ندارم که خیلی از افراد ستاد اطلاعرسانی در حد و اندازه یک امداد واقعی نیستند و آموزشهای لازم رو ندیدند و تجربه کافی ندارند اما حضور همینها حتی اگر سیاهی لشکر هم باشند؛ معنی داره و انتظاراتی رو به همراه خواهد داشت. فکر نمی کنم که این انتظار بزرگی باشه که اگر حتی آموزشهای لازم رو ندیده باشند مثل اون بقیه ای که بدون هیچ ادعایی در حد توانشون داشتند کمک می کردن بیان جلو و نه به عنوان امدادگر که به عنوان یک کوهنوردی به همنوردی کمک کنن. خلاصه از اینکه در اون جایگاه بودند و مصدوم و همکارشونو تنها گذاشتند ازشون دلخور شدم. بازم باریکلا به اون آقای یغمایی و معرفتش. اون آقای و اون خانم که تو زرد از آب در اومدن. گاهی فکر می کنم عده ای اونجا می رن که فقط با غرور از اون بالا به کوهپیمایان نظری بندازن و ... بگذریم!
هنور داوودی رو ترک نکرده بودم که هلی کوپتر امداد هم رسید. ظاهرا قبلا گفته شده بوده هلی کوپتری در کار نیست و فقط برای موارد ضروری فرستاده خواهد شد که اینها هم اقدام به فرود کرده بودن. اینکه چطور شده بود که علی رغم رد اولیه درخواست کمک؛ پرواز صورت گرفته بود من نمی دونم. موضوع دیگه خود هلی کوپتر بود که به نظرم برای چنین عملیاتی زیادی بزرگ باشه. اگر امکانش بود هلال احمر به بالگردهای سبکتری هم مجهز می شد هم هزینه چنین امدادهایی کم می شد و هم انجامش ساده تر. به هر حال اگر این ناهماهنگی رخ نداده بود و مصدوم به جای اینکه این همه تا قرارگاه داوودی پایین برگرده و از اونجا هم به امید یک قاطر باشه که حملش کنه؛ فقط کمی بالا رفته بود الان می شد راحت سوار بالگرد بشه.
وقتی همراه اون یک طناب انفرادی و پتو داشتم برمی گشتم بالا یک صدای آشنا شنیدم که صدام کرد. نیما اسکندری بود همراه یکی از دوستانش که ظاهرا ایشون هم خلبان بود و بعدا اطلاعات خوبی از هلی کوپترها بهمون داد که البته الان همش از یادم رفته. با هم برگشتیم سمت مصدوم. با توجه به ازدحام کوهنوردان برای کمک و نزدیکی به قرارگاه داوودی که قاطری برای حمل منتظر بود برخلاف قبل احساس کردم نیازی به حضورمون نیست و همراه نیما و رضا به شیرپلا رفتیم. شیرپلا تعطیل بود و از چای هم خبری نبود ولی ۲ تا از دوستای خوبمو دیدم که خستگی رو از تنم بیرون کرد.
در پایان هم چون این آقای یغمایی رو دیگه ندیدم فیلمهایی رو که برداشت کردم به امید اینکه به دستش برسه آپلود می کنم و امید می بندم به اینکه در درجه اول دیگر حادثه ای رخ ندهد و اگر خدای نکرده هم حادثه ای رخ داد وضعیت امدادمان بهتر از این شده باشد.
اين وبلاگ محلي است براي بيان خاطرات، ذهنيات، تجربيات و اشتباهاتم.